چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

انسان می میرد، کلمات زنده می مانند.
////////////////////////////////////////////
اینجا چیزی قرضی نیست در غیراینصورت نام خالق درج خواهد شد.
نظرات شما عزیزان فقط توسط من خوانده می شوند و به نمایش عمومی در نخواهند آمد.

طبقه بندی موضوعی

۱۲ مطلب با موضوع «محل کار» ثبت شده است

سالی که نکوست،هیچ ربطی به بهار ندارد!


به خودم می گویم"آدم ها قد اعتمادهایی که می کنند ضربه می بینند"، پشت بندش می گویم "پس لطفا خفه شو!"

22 درجه سانتیگراد


ساعت دو بعدازظهر بدون پرسیدن نظر کسی بلند می شود و کیپ تا کیپ پنجره ها را می بنندد.

می پرسم سردش شده است? جواب می دهد یخ، که یخ کرده است.
*لباس رو نداری?
/چرا دارم، کاپشن هست.
*چرا نمی پوشی?
/خب گرمم میشه!!

لبخند می زنم...


خیابان ارامنه، متری شش و نیم





شب گذشته اندکی به خواب رفتم و الان که پشت میزم در دفتر انتشارات نشسته ام بسیار خسته و خواب آلوده ام.

در ساعت استراحت هستیم. سرم را می گذارم روی میز و چشمانم را می بندم. صدای شستن ظرف های ناهار از آشپزخانه می آید.
صوت آب شیرین است، خواه رودخانه باشد خواه شیر دستشویی.
"ما از رگ گردن به شما نزدیک تریم." همکار می پرسد چرا از ضمیر جمع استفاده شده است و چرا خیلی جاها خدا به صورت سوم شخص در قرآن یاد می شود?
سرم را بلند می کنم و باهم در این مورد حرف می زنیم.
یادم بماند که نزدیک من است، نزدیک تر از رگ گردن.
چشمانم را می بندم.

لبخند به سادگی دو تقطه پرانتز نیست عزیزکم.



رفته بودیم وزارت ارشاد، وزارت ارشاد با آن همه راهرو با آن همه اتاق.
کارمان که تمام شد، مردی سیاه پوش با عینک دودی با نگاهی گذرا از کنارم عبور کرد.
چه لذتی دارد بی محلی کنی به کسی که عادت دارد به توجه مردم!
به همکار جوانم گفتم او که دست در جیب می گذرد حامد بهداد است. سرخوش شد و التماس که بیا از من و او عکس بگیر. نگرفتم. خواهش از او، امتناع از من.
 بازیگر خیابان کمال الملک را قدم می زد تا سوار تاکسی شد. همکار برایش دست تکان داد، او هم بی جواب رد نشد.
نگاهش نکردم. حامد بهداد را همیشه دوست داشتم، اما نگاهش هم نکردم...

پ.کمتر از یک دقیقه بعد از عبور تاکسی بود که حالت تهوعی شدید از خودم در وجودم پیچید. چقدر بدجنس بودم که به همکار جوان و شادم برای ثبت لحظه ای از شور کودکیش کمک نکردم.

اندر احوالات من و همکار سانتیمانتال(4)



می خواستم بنویسم که چطور از صبح تا عصر رفتار توهین آمیزی با من داشت، آنقدر که همکارم کنارم نشست و بعد از کلی حرف زدن گفت: هر روز هشت صبح تا پنج عصر اینجایی، تحمل کن. همین.

می خواستم بنویسم اما نوشتن یعنی اهمیت می دهم. به او، به رفتارش و به رنجی که تحمیل می کند.
نمی نویسم و به هوا فکر می کنم که امروز چه اندازه گرم بود...

پ1. اینجا جای خوبی می شد اگر تو نبودی.
پ2.همیشه نمی شود کل آدم های اطراف دوستت داشته باشند.

بازگشت به روزمرگی


کتاب می خوانم.

نان روغنی می خورم.

موسیقی در حال پخش است.

دوست داشتنت در هوا جاری است.


پ.روز دوم

مثلا کامیونی باشد با راننده ای مست


برای یک کار چاپی رفته بودم بیرون. در مسیر برگشت تاکسی حامل من با یک وانت تصادف کرد. وانت از پشت محکم کوبید به سمند،برخورد نه ها!! رسما کوبید!!

آه بلندی کشیدم. راننده ها پیاده شدند و به جان هم افتادند. به خودم زمان ندادم و از تاکسی پیاده شدم و عرض خیابان را طی کردم.
روبروی یک گل فروشی ایستادم. گل ها را نمی دیدم فقط به خودم زمان داده بودم تا درد  برود پی کارش، گرچه لابد کارش همان بوده است! حس سنگینی نگاه یک غریبه وادارم کرد حرکت کنم. دنبالم آمد و مرتب می گفت که بایستم و سوالی دارد. تجربه می گفت حتی نگاهش نکنم. تا دفتر بدو رفتم.
وقتی رسیدم کمی نشستم و بعد از خنک شدن بدن بود که فی الواقع درد خودش را به رخم کشید.
از آن زمان ها بود که سن فراموش می شود و کودک درون دلش گریه می خواهد و دستی که درد را برایش تسکین دهد.
به مامان فکر کردم که کمی از من دلگیر است. حتی اگر هم نبود اهل نازکشیدن نیست!!
درد زیاد شد و رنگ از چهره رفت.
همکاری دارم هر دو از نظر روحی حس می کنیم شبیه هستیم اما فاصله را حفظ می کنیم. آمد بزور به کمرم پیروکسیکام زد، عین مادری دلسوز.
اما درد...

اندر احوالات من و همکار سانتیمانتال(3)


نشسته بود پشت میزش؛ کارهای دو روزی را که به جایش انجام داده ام، گذاشته بودم داخل یک کاور روی آن. (سفر بود دو روز)

ورق ها را دستش گرفت و همانطور که پشتش به من بود گفت: خانم فلانی، میای اینجا اینها رو برام توضیح بدی?
چشم هایم را بستم و گفتم: نه، تو بیا اینجا تا برات بگم.
رفتاری که بروز دادم برایم سخت بود اما واقعا چنین برخوردی را لازم داشت.
همکار دیگر، به اقتضای سنش گاه نسنجیده حرف می زند. بلند خندید و با حالتی تمسخرآمیز گفت: خانم فلانی صندلیشو به این راحتی ها ول نمی کنه که!!
رنجیدم.
سانتیمانتال بسیار سیاست مدارانه دنباله ی حرف او را گرفت که: نه خب، حق داره. کار منه، من باید برم پیشش.

پ.دلم یک پارک می خواهد که بروم بنشینم و ساعت ها به بازی بچه ها نگاه کنم...

اندر احوالات من و همکار سانتیمانتال(2)



1.بدون اینکه خبر داشته باشم، دیر می آید دفتر.

وقتی نیست، یک نفر تماس می گیرد از فلان شهر و سفارش بهمان کتاب را می دهد. شماره حساب می خواهد برای پرداخت پول و ازعان دارد که به حساب معمول ما نمی تواند واریز کند. شماره کارت یک بانک دیگر را می دهم و خلاص.
به دفتر که می آید گزارش کاری که جای او کرده ام را می دهم.
نگاه عاقل اندر سفیهی می اندازد همراه با لبخندی که مو به تنم سیخ می کند. که "خب طبیعی است، تو نمی دانی!! هرگز شماره حساب دیگری نده. بگو به ما چه که شما نمی توانید، همینی که هست!"
از رئیس جویا می شوم. ایرادی نمی گیرد.
2.بار اول است که چک کردن ماکت یک کتاب قبل از آماده کردن زینک های مربوطه به من سپرده می شود. یک کتاب 670صفحه ای که حداکثرچند ساعته باید با فایل pdf مقایسه شود. مسؤولیت بزرگی است. یک اشتباه یعنی هزارو ششصد کتاب با همان اشتباه.
می آید بالا سرم. می گوید من هم همین کار را کرده ام. باید ریز به ریز 670 صفحه را بخوانی و مقایسه کنی!
بنظرم منطقی نیست و لزومی ندارد. چیزی نمی گویم و به شیوه ی خودم پیش می روم. 
رئیس می آید. طریقه ی چک کردنم را می گویم. تایید می کند.
فکر می کنم به میل ریاست و خودبرتربینی که در ذات خیلی از ما هست. 
فکر می کنم به خودم و به جنبه ای از فاطمه که انزجار را در دیگران برمی انگیزد.
دلم می خواهد برگردم و به او بگویم "هی همکار سانتی مانتال، من چه کار کنم چندشت می شود???"

😒



هیچ چیز بدتر از بگونگو با آدم های نفهم نیست.

آمده بود کتاب تحویل دهد. بماند چقدر چانه زد و حرف بیهوده.
مدام نق می زد. مدام لبخند می زدم و در دلم می گفتم آقای محترم لطفا خفه شو و بگذار به برف نو سلامی دهم...

اندر احوالات من و همکار سانتیمانتال(1)


همکار سانتیمانتال، مثل خیلی وقت ها که مثلا دارد با خودش حرف می زند بلند گفت چقدر "دروغ" بد است. مثل خیلی وقت ها که خودم را به نشنیدن می زنم رفتار نکردم. فکر کردم الان اگر دم به دمش بدهم حرف های بامزه ای می شنوم. گفتم: آره ، دروغ بده. خیلی چیزا هست که بده. تهمتم خیلی بده.

گرم شد. ادامه داد:
اصلا نمی فهمم آدما برای چی دروغ میگن. ادا در میارن. توی دانشگاه یه عده بودن همچین تظاهر به دوست داشتنت می کردن که نگو! مخصوصا ترم آخر هی قرار کافه و دورهمی میزاشتن. یا تو فیسبوک هی میان قربون صدقه میرن و ابراز دلتنگی می کنن.
لبخند زدم و گفتم که می فهمم چه می گوید.
تشویق شد باز بگوید:
حالا چند روز پیش یکیشون تنه به تنه از کنارم رد شد و رفت اما سلام و علیک نکرد!
گفتم تو چرا نکردی? فوری جواب داد که چرا خب،من سلام کردم.
باز لبخند زدم اما وقتی گفت که از آن آدم ها نیست که الکی قربان صدقه کسی برود بعد پشت سرش صفحه بگذارد، دلم قهقهه زدن می خواست.
به دونقطه پرانتزی بسنده کردم و به کارم مشغول شدم...

باز آخر هفته، باز نیستی



دور هم‌نشسته اند. اسمشان این است که اهل فرهنگ اند.

نشسته اند به تمسخر مردمی که امروز جمع شدند و دعای عرفه خواندند. رییسشان که باید باشعورتر از بقیه باشد، می گوید :”توی سر سگ هم بزنی، تو این گرما نمیاد زیر آفتاب. اما این مردم میان. خب بشین تو خونه، کله ت آفتاب نخوره.“

بلند می شوم سرم را با کتاب ها گرم کنم.

صدای خنده شان آزارم می دهد.

دلم برایت بیشتر تنگ می شود...