چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

انسان می میرد، کلمات زنده می مانند.
////////////////////////////////////////////
اینجا چیزی قرضی نیست در غیراینصورت نام خالق درج خواهد شد.
نظرات شما عزیزان فقط توسط من خوانده می شوند و به نمایش عمومی در نخواهند آمد.

طبقه بندی موضوعی

۶۰ مطلب با موضوع «عکس نوشت» ثبت شده است

فصل پنجم




به تاریخ سوم مرداد ماه سال هزار و سیصد و نود و شش هجرى شمسى.



به وقت طلوع، صدایم کن




اینکه می‌گویند زمان مرهم است بر خیلی از زخم‌ها درست نیست. خاطرات تٲثیرگذار به زعم من، فراموش نمی‌شوند. با آنها زندگی می‌کنی. گوشه‌ای از روزمرگی‌هایت نگهشان می‌داری. اگر خوب باشند که تلخی امروزت را تعدیل می‌کنند، پس چه بهتر که مدام در ذهنت تکرارشان کنی. اما اگر غم باشند، اگر زخم باشند، باید کاری کرد که دورتر شوند. در ماندگاریشان شکی نیست اما در کمرنگ کردنشان هم دستی باید جنباند.

لازم است گاهی عکس‌ها پاره، آهنگ‌ها حذف و چیزهایی دور انداخته شوند.

پ۱.راحتیِ دو نفره‌ی تخت‌خواب شو را فروختم، بعد از دو سال خدمت صادقانه‌اش.
فروختم به پسرِ عبدلی معروف.
پ۲.این تخت دو سال تمام تنهایی را به رخم می‌کشید، پس شب‌های زیادی روی زمینِ سفت صبح می‌شد تا دهن‌کجی محکمی به او شود...

*کجا ممکن است پیدایش کنم




آدم است دیگر، یک وقت دلش می‌گیرد حوصله‌اش تنگ می‌شودو دنیایش تاریک، حوصله‌ی هیچ‌کسی را ندارد بی آنکه بداند چرا.

گاهی هم دقیقاً می‌داند چه مرگش است اما زبان گفتنش را ندارد، حتی به نزدیک‌ترین کسی که دارد.

آدم که اینطور می‌شود، آدم‌های دیگر باید درک کنند. خورده نگیرند. برنخورد بهشان.

خلوت، سکوت، گریستن...خوب می‌کنند حتماً.

به قول نمی‌دانم کی در کتاب "تیستو":

اگر گریه نکنی، اشک‌ها در دلت یخ می‌زنند.



*کتابی از هاروکی موراکامی


ممنون که یادت هست، توت فرنگى دوست دارم



آن مرد،تنها آمد.

آن مرد یک کیک آورد.

آن مرد بعد از دو ساعت رفت.

با سواد شدنت مبارک





تموم شد عشقم

Hero




موتور دوست دارم. می‌دونم مناسب من نیست،اصطلاحاً در شٲنم نیست، ولی لذت غریبی داره سوار شدن و ویراژ بین ماشین‌ها.

دستاتو باز کنی و بادو بغل بگیری...

غم فرزند ناخلف شادی است





می‌دانست گل دوست دارد. سی‌دی‌های کارتونی موردعلاقه‌اش را هم خریده بود.
زمان زیادی را دویده بود برای دیدن لبخندش، برای حظ بردن از برق چشمانش...
 یادش نبود اما نامردی پابرجاست! که توجیه هست برای نبودن پسرک- که "توجیه" یادش رفته بود به راننده خبر دهد؛ با سرویس رفته است!!-

خیابان به‌اندازه کافی طولانی نبود برای گریستن...


پ.در ورودی مترو

مرد دست زن همراهش را بوسید، به او لبخند زد و رفتنش را تماشا کرد.
 او نمی دانست زن تمامی‌اش را روی لبان او جا گذاشته است...


بغلم کن



از جنگیدن خسته‌ام...



نترس، زمین گهواره ی امن ماست



یکی بود،یکی...

یکی نیست.

/////\\\\\



پ. با بسم الله شروع کردم، با خنده.

که مامان امر خیر است و جریان خواستگاری. 

چنان چهره اش تغییر کرد که انگار خبر داده باشمش دچار بیماری مهلکی شده ام. سریع گفتم برای خواهر کوچک ان شاالله.

خودش را جمع و جور کرد و...

مامان نمی داند چطور مرا ذره ذره می کشد.

عادت می کنم، شاید در زندگی بعد




غروب جمعه کبود است

درد دارد
تیر می کشد...

Breaking





گفت می گذاری انگشتان پایت را لاک بزنم?

حوصله نداشتم، رنگش را هم دوست نداشتم. زد.
آمدم خانه دیدم هنوز دوتا از لاک پاکن هایم مانده است. لاک پاک کن ها کنار همان لاک قرمزی بود که زمانی دوستش داشتم.
بعضی از خاطرات فراموش می شوند، یعنی باید فراموش شوند و تو فکر می کنی موفق بوده ای اما...
آخرین ها همیشه کار خود را خوب بلد هستند. مثل آخرین نقاشی که کشیدی، آخرین نخی که دود کردی، آخرین باری که لاک زدی. آخرین باری که می خواستی زیباتر دیده شوی...

الحمدالله




دیشب تو را به خواب دیدم...

گاهی باید خود را به خریّت زد




نمای فعلی: شب


کاناپه
شعر
لیوان نسکافه
 و
زنی که در انبوه سؤال های بی جواب حل می شود...

پ. چای را با نبات دوست داشت، تو را بی نقاب.

الاغ جُفتک می اندازد، پس زنده است



باران می بارد و من به نُه روز شگفت انگیزی که پشت سر گذاشته ام فکر می کنم.

باران می بارد ...

مبارز بیتاب است



باد می وزد،مثل دست نوازشی آرام، نرم و بی صدا. کتاب می خوانم. چه اندازه خوب است بین جیغ و خنده بچه ها در پارک گم شد و کتاب خواند.

پسر کوچکم با دختری سه سال از خود بزرگتر دوست شده است. گاهی او می دود و فرار می کند گاهی دختر.
می گوید دوست شده ام با او، می گویم دودوست اسم هم را می دانند. می دود سمت او، می دود به سمت من. "نازنین"، اسمش نازنین است.
دختر چشم هایش را می بندد، دستانش را باز می کند و هوا را چنگ می زند تا پسرکم را پیدا کند.
بغض می کنم، سرم را در کتاب فرو می برم و اشک هایم...
مردی آنسوی پارک نشسته است و بیخیال طفل کوچکش خیره به من نگاه می کند.
کتاب می خوانم، "احتمالا گم شده ام".

پ. نازنینم،چشمانت را بازکن. زمانی می رسد که مجبور به بستن آنها خواهی شد.

در عصر کشیدن آغوش



میگه منکراتی نکش که بعدا نمایشگاه بزنی!

می خندم...

همینجوری




اولی. دوستت دارم.

دومی. ممنون، لطف داری.

اولی. ...

من فرزند ناخلف تو نیستم



بعضی روزها، بعضی شب ها، خاطره ها صف می کشند که هر کدام درحدتوان خود، ضربه ای بزنند و بروند پی کارشان که انگار کارشان همین دق دادن است.

آخ که امروز از آن روزها بود و امشب از همان شب هاست...

نقطه



دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

سرکوب


می شود جمعه باشد و آنقدر خوابید که خورشید خانه را کاملا روشن کند و باز بیدار نشوی تا مامان با زنگ تلفن از جا بپراند تو را.
می شود برای خودت صبحانه درست کنی و با سینی برگردی به رختخواب بنشینی به خوردن و دیدن Revolutionary Road.
تمام که شد ببینی به به چه نوری دارد پنجره های امروز. کاکتوس ها را ردیف کنی زیر تابش خورشید و بنشینی به تماشای زیبایی.
کمی جمع و جور کنی، تختت را مرتب کنی و فکر کنی چقدر رنگ ها دلشان برای تو تنگ شده. بگردی تخته و قلم موها را پیدا کنی، نفسی عمیق بکشی و بنشینی به کشیدن خطوط، به ریختن رنگ ها روی فابریانو...
می شود زندگی کرد. می شود با خیلی چیزها دلخوش بود.
حتی می شود در حال درد کشیدن پهلو زیر لحاف، این جملات را سرهم کرد.

پ.روز فلانم، ساعت بهمان...
 چه اهمیتی دارد وقتی هنوز آجرهای سه سانتی در این شهر زنده هستند.