چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

انسان می میرد، کلمات زنده می مانند.
////////////////////////////////////////////
اینجا چیزی قرضی نیست در غیراینصورت نام خالق درج خواهد شد.
نظرات شما عزیزان فقط توسط من خوانده می شوند و به نمایش عمومی در نخواهند آمد.

طبقه بندی موضوعی

۲۲ مطلب با موضوع «خیال، رویا، کابوس» ثبت شده است

سرم را به روى دست هایت آرام کن



به خواب هایم فکر می کنم

و به ترسى که هر شب با خود به بستر مى برم

مباد بیدار شوم و شاهد باشم کابوسى حلق آویز روحم پا به جهان گذارده است...

کابوس‌های هرشبه


بچه بود، در حال مرگ.

سعی می‌کردم تنفس مصنوعی بدهم، سعی می‌کردم زنده‌اش کنم. دست‌هایم را روی قفسه سینه‌اش گذاشتم و فشار دادم. صدای شکستن دنده‌هایش خواب از سرم پراند...

و اگر چهارشنبه ای از مرداد، تنهایم نمی گذاشتی...


بعد از سرگیجه وحشتناک وقتی به زحمت به خواب می روی، زجر بزرگیست که با یک کابوس و تپش قلبی آزاردهنده بیدار شوی.

استخر عمیق بود، خیلی زیاد. در آب افتادم. کف استخر افقی ماندم. انگار جاذبه ای شدید مرا چسبانده بود و هیچ جور نمی توانستم تکان بخورم. ذره ذره می مردم و می دانستم تقلا کردن بیهوده ترین کار دنیاست. 
من می مردم.

می لرزم






خواب بودم. از سنگینی روی دست هایم و صدای عجیبی در اطراف،بیدار شدم.

تاریک بود اما می دیدم موجوداتی رو دست هایم تکان می خورند.
جیغ کشیدم و دست ها را بشدت تکان دادم.
چند خفاش سیاه پر کشیدند و رفتند.
جای پاهاشان رو دست هایم به خون نشسته بود.

پ.ساعت دو و پانزده دقیقه با این کابوس بیدار شدم و نمی دانم چرا قلبم آرام نمی گیرد.

الحمدالله




دیشب تو را به خواب دیدم...

چرا زمین نمی ایستد?



تقریبا هر شب کابوسی مشخص می بینم.

می دوم به سمت مهد کودک، به دنبال پسر کوچکم و او آنجا نیست. آنقدر می دوم و فریاد می زنم تا خوابم پاره شود...

نیمه شعبان


می شد امشب تمام شهر را بگردیم و تمام چراغانی ها را از نظر بگذرانیم.
می شد هرجا شربت می دهند ترمز کنیم و من مدام بنوشم، شربت آبلیمو، پرتقال و زعفران...
می شد نیت شفا داشته باشم، امیدوار، سرخوش، کودک وار.
می شد.

پ. دلم گرفته است نقطه


لطفا خفه شو



می شد خبری خوش برسد و قانون دلتنگی عصر جمعه به مزاحی قدیمی بدل شود...


دوسیب




روبرویش نشستم، درست چشم در چشمهای قشنگش. گفتم که زندگی را بیاد بیاور، خدانگهدارت.

چشم هایش پر شد از تنهایم نگذار، کنارم بمان. چشم هایش پر از دوستت دارم.
پ. 
هر از گاهی
حتی
خوابی
خیالی...

حرمت بوسه


هر از گاهی رویا میبینم کسی لبانم را می بوسد.گرم، عمیق. هربار تلاش می کنم چهره اش را ببینم که ...

از خواب که بیدار می شوم به لبانم دست می کشم، چقدر تهی از هر حسی هستم.

ازترس خواستن تو،گره نمی زنم هیچ سبزه ای را



سیزده به در نودوپنج، من از خانه بیرون نرفتم.
من در خودم ماندم. در سیلاب خاطرات فرو رفتم، غرق شدم و هیچکس دست مرا برای بیرون کشیدن، نگرفت.
به گمانم مرده ام.

بند بشکن


ریوار...
بوی سفر می آید.
چمدانم لبریز از اندوه های زنی سی و چندساله است، و تمام امشب را با این دلشوره تا صبح قلت می زنم که تن رنجور و ناتوانم چگونه کوله بار را به مقصد برساند.
من آماده ی رفتنم ریوار، و نمی دانی چه اندازه مشتاق باز نگشتن..

می گفتی لذت، می شنیدم رنجی ابدی



بیدار می شوم از دردی که در جانم فریاد می کشد.

کورکورانه تاریکی خانه را قدم می زنم و
به آغوش های نابالغی فکر می کنم که قربانیان خود را امشب و هرشب به قتلگاه خواهند برد...

ک مثل کابوس


...

تیغ را برداشت. شلوار نخی گشادم را برید.

 گذاشتش روی رانم، روی پای راست و عمیق کشید.

خون همه جا را سرخ کرد...


پ.بیست و پنج بهمن

دیوونگی


همه ی لذت رژ لب قرمز زدن اینه که یکی رو ببوسی و جای لب هات بمونه روی گونه هاش...


پ.نوزده و کامنتی غریب.

دست دل به خون تو رنگین خواهد شد


سوار تاکسی شد. ماشین راه افتاد. چقدر صدای راننده آشنا بود، مثل نسیم خنکی که مدت ها بود صورتش را نوازش نکرده بود اما لطافتش فراموش نمی شد.

به آیینه نگاه کرد. چشم های راننده می خندید.خودش بود. آن اتفاق ناممکن درست در فاصله یک صندلی ممکن شده بود.

دست انداخت دور گردن مرد. می گریست. راننده بلند می خندید.


پ.تو حتی در رویا هم کنار منی، در روز چهارده. من چه خوشبختم از داشتنت و خواهر یعنی لطف خدا...

سوز برف



رژ لب قرمزش را شارژ کرد و وارد کافه شد.

مرد منتظرش بود.
یک موهیتو سفارش داد. مرد یک چای.
موهیتو را برداشت. جوری شروع به نوشیدن کرد که انگار با لب هایش لیوان را در آغوش می فشارد.
لیوان را گذاشت روی میز، چرخاند و از طرفی که رد لبش بر روی آن جاخوش کرده بود سُر داد طرف مرد، که طعم دلپذیری دارد، که باید بچشی.
مرد گارسن را صدا زد و یک نی خواست...

و در آغوشت،بیدار،خفتم


...ّ
صورتش را فرو برد در بازوی مرد و به این اندیشید که کاش می شد عطرها را حفظ کرد همچون شعر 
و بعد در شبی زمستانی، شبی سرد، بی بالاپوش کنار ماه نشست و آنها را از بر خواند؛
مرور کرد
 گریست
جان داد...


یک شب عادی


زن موهایش را شانه زد و عطری که دوست داشت به زیر گوشش.

یک رژ ملایم چاشنی زیبایی لب هایش کرد. فیلمی از انبوه فیلم های ندیده اش بیرون کشید و چهار زانو زل زد به تلویزیون.یک لیوان نسکافه، یک نخ سیگار.  با خودش قرار گذاشته بود امشب مهربان باشد و به هیچ چیز،هیچ کس فکر نکند.
قلبش به شدت می زد. نفسش تنگ شد. زمزمه کرد،نفسم بند نفس های کسی هست که نیست...
رژ لبش را با پشت دستش پاک کرد و پناه برد به زیر پتو...

بیانزدیک تا هرم نفسهات بشینه رو گونه هام





-چه خوشگلن، بیا دوتاماگ بخریم. یکی من یکی تو.
+نه، یکی بسه.
-چرا؟پول همرات نیس؟عب نداره. من‌ دارم. بیا انتخاب کنیم.

خیره شد به لبای قرمزش و‌دیگه هیچی نگفت...