چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

انسان می میرد، کلمات زنده می مانند.
////////////////////////////////////////////
اینجا چیزی قرضی نیست در غیراینصورت نام خالق درج خواهد شد.
نظرات شما عزیزان فقط توسط من خوانده می شوند و به نمایش عمومی در نخواهند آمد.

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

سرم را به روى دست هایت آرام کن



به خواب هایم فکر می کنم

و به ترسى که هر شب با خود به بستر مى برم

مباد بیدار شوم و شاهد باشم کابوسى حلق آویز روحم پا به جهان گذارده است...

مِسى که هسى😜



بعضى از روزها هستند که در تقویم من باید مهر بخورند روز درد

مثل امروز، یکشنبه‌روزى که اضافه بر تزریق هفتگى، واکسن کزاز هم داشتم. دردهاى سهگانه که سومى اش بماند در لفافه!

القصه، بسیار ممنون از الطاف الهى که چقدر بر بندهى حقیر نظر دارند. صلوات.

دوز قوى‌تر لطفاً!



وقتى شاگرد مدرسه بودم، حیاط خالى همیشه مضطربم مىکرد. اون تهى بودن و من فقط‌ بودن حتماً دلیلى داشت و حتماً دلیلش خوشایند نبود. اینکه دیر رسیدم مدرسه یا حالم بد شده و بیرون کلاسم.

فکر مىکردم دیگر این اضطراب با من نیست، تا امروز که به انتظار کنار حیاط دبستانى نشسته بودم.

خالى بود و در دل من رخت می‌شستند...

به وقت طلوع، صدایم کن




اینکه می‌گویند زمان مرهم است بر خیلی از زخم‌ها درست نیست. خاطرات تٲثیرگذار به زعم من، فراموش نمی‌شوند. با آنها زندگی می‌کنی. گوشه‌ای از روزمرگی‌هایت نگهشان می‌داری. اگر خوب باشند که تلخی امروزت را تعدیل می‌کنند، پس چه بهتر که مدام در ذهنت تکرارشان کنی. اما اگر غم باشند، اگر زخم باشند، باید کاری کرد که دورتر شوند. در ماندگاریشان شکی نیست اما در کمرنگ کردنشان هم دستی باید جنباند.

لازم است گاهی عکس‌ها پاره، آهنگ‌ها حذف و چیزهایی دور انداخته شوند.

پ۱.راحتیِ دو نفره‌ی تخت‌خواب شو را فروختم، بعد از دو سال خدمت صادقانه‌اش.
فروختم به پسرِ عبدلی معروف.
پ۲.این تخت دو سال تمام تنهایی را به رخم می‌کشید، پس شب‌های زیادی روی زمینِ سفت صبح می‌شد تا دهن‌کجی محکمی به او شود...

دلتنگی برای درختی مُرده


این کتاب _ کجا ممکن است پیدایش کنم _ را هم تمام کردم. با خودم فکر می‌کنم اگر من یک ژاپنی بودم، موراکامی هم‌صحبت دلنشینی برایم می‌شد.
یکی دیگر از کاکتوس‌هایم تلف شده‌است. در سطل آشغال دفنش می‌کنم. این چندمین کاکتوسی بود که تحت سرپرستی من مُرد؟
گوشی‌ام زنگ می‌خورد، مشتری برای میز چوبی دوست داشتنی‌ام. معامله‌مان نمی‌شود. باید زودتر بفروشمش گرچه مطمٸنم دلتنگش می‌شوم...