چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

انسان می میرد، کلمات زنده می مانند.
////////////////////////////////////////////
اینجا چیزی قرضی نیست در غیراینصورت نام خالق درج خواهد شد.
نظرات شما عزیزان فقط توسط من خوانده می شوند و به نمایش عمومی در نخواهند آمد.

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

مرگ بنفش



یک آکواریومِ سه تکه داشت. هرکسی وارد می‌شد می‌نشست به تماشای ماهی‌ها.

نتوانستم ساکت بنشینم. رفتم سمت منشی و پرسیدم که ماهی‌های آکواریوم اول گوشتخوار هستند یا نه. جوابش منفی بود.
گفتم پس یک ماهی مرده است. بلند شد رفت طرف آکواریوم، نگاهی انداخت، همکارش را صدا زد و او گفت که می‌داند که صبح دیده بوده ماهی مرده را.
حدود هشت کارمند آنجا بودند و تنها کافی بود یکی از آنها دقایقی کوتاه را صرف تشییع ماهی بکند.
از آنجا که خارج شدم همچنان ماهی بنفش روی آب مانده بود و من فکر می‌کردم که آیا ماهی‌ها هم روح دارند...

مسجد فاٸق




بعد از هزار و اندی سال، دیشب مسیرم به مسجد فاٸق خورد. مسجدی که چند سالی است آرامگاه چند شهید هم شده است.

نماز مغرب، مسجد پر شده بود از خانم‌هایی که بهمراه داشتن سجاده و چادر سفیدشان حاکی از این بود که مهمان هر شبه‌ی آنجا هستند.
در نماز اول روی هر موضوعی متمرکز بودم الاّ صدای امام جماعت.
فکر می‌کردم به نان‌سفیدهایی که گرفته‌ام و ساندویچ تخم‌مرغی که شام امشب می‌شود.
به ملزومات خانه‌ی نو و اینکه کاش زودتر تابستان بیاید. چندشنبه بروم برای گرفتن آمپول‌ها و ای وای اینبار از آن دفعات سخت است.
نماز تمام شد و گرسنگی چنان به معده‌ام فشار آورده بود که دلم می‌خواست عشا را به امامت خودم اقامه کنم. آقای حسینی -همان حاج آقای اخلاق در خانواده- خبر از روز خسته‌کننده‌ی من که نداشت، صحبت از بلاهای زمینی می‌کرد که اتفاقا یکی از آنها قسمت من است، بیماری جسم.
من که شاکرم بارالها، اما قول نمی‌دهم باز گذرم به این مسجد بیفتد!

موی دم اسب


آلبوم فیلم "بادیگارد" را پلی می‌کنم و روی قطر تخت دراز می‌کشم با دستانی آویزان.

زمین را لمس می‌کنم. یاد درس هندسه می‌افتم که قسمت "رسم" را دوست داشتم، وقتی با پرگار، گونیا و نقاله می‌افتادیم روی کاغذ تا در نهایت از میان آن‌ همه خطوط شکلکی زیبا به دنیا بیاید.
سرم را روی تخت فشار می‌دهم. سعی می‌کنم به چیزی فکر نکنم.
آرشه را روی ویالون می کشد، آرشه را روی دلم ...

مرا اسیر بازوانت کن




موسیقی گوش می‌دهم و به حرمت باران فکر می‌کنم، به لطافت جوانه‌های بهاری و به گرمی آغوش تو...

می‌دانی، چیزهایی هستند که مرا به جنون می‌رسانند. چیزهایی مثل صدای مخمل‌گونه‌ی علیرضا قربانی، موسیقیِ نامردِ کارن همایونفر و ...
چه اهمیتی دارند همه‌ی این‌ها، جز آغوشت.