چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

انسان می میرد، کلمات زنده می مانند.
////////////////////////////////////////////
اینجا چیزی قرضی نیست در غیراینصورت نام خالق درج خواهد شد.
نظرات شما عزیزان فقط توسط من خوانده می شوند و به نمایش عمومی در نخواهند آمد.

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

غم فرزند ناخلف شادی است





می‌دانست گل دوست دارد. سی‌دی‌های کارتونی موردعلاقه‌اش را هم خریده بود.
زمان زیادی را دویده بود برای دیدن لبخندش، برای حظ بردن از برق چشمانش...
 یادش نبود اما نامردی پابرجاست! که توجیه هست برای نبودن پسرک- که "توجیه" یادش رفته بود به راننده خبر دهد؛ با سرویس رفته است!!-

خیابان به‌اندازه کافی طولانی نبود برای گریستن...


پ.در ورودی مترو

مرد دست زن همراهش را بوسید، به او لبخند زد و رفتنش را تماشا کرد.
 او نمی دانست زن تمامی‌اش را روی لبان او جا گذاشته است...


کاش صورتی نپوشیده بودم


دیشب توی رختخواب همش به این فکر می کردم که فردا سیزدهم آذر یک خبری بوده که به یاد ندارم.

تولد کسی هست حتما و چقدر بد که فراموش کرده ام.
صبح که چشمانم باز شد دوباره شماره سیزده شروع کرد به رژه رفتن. خدایا امروز چرا دلم آشوب است، چرا یادم نمی آید...
بعد صبحانه بود که مامان گفتند روز بیمه است.نخواستند لابد مستقیم بگویند سیزده سال پیش سیزدهمین روز آذر تو عقد کردی...
چقدر بچه بودم،چقدر پدرجان بودند، چقدر نجمی جون می رقصیدند. چقدر آقای امجد سر خطبه خواندن مزاح می کردند.چقدر دلم می خواست زودتر تمام شود و لباس هایم را بکنم و با پیژامه بخزم زیر پتو.
چقدر خسته ام.

پ.من ناشکر نیستم،تجربه بود گرچه تلخ.