چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

انسان می میرد، کلمات زنده می مانند.
////////////////////////////////////////////
اینجا چیزی قرضی نیست در غیراینصورت نام خالق درج خواهد شد.
نظرات شما عزیزان فقط توسط من خوانده می شوند و به نمایش عمومی در نخواهند آمد.

طبقه بندی موضوعی

۱۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

آبی+قرمز+زرد=خاکستری



بعد از بیرون آمدن از حادثه ای تلخ، گاهی می نشینیم به بلاک کردن تمام راه های ارتباطیمان با انسان هایی که رنگ زندگی را برایمان تیره کرده بودند.

وقتی فروردین ماه از انتشارات به خیال خودم استعفا دادم و به خیال رئیس اخراج شدم، تمام آن مسیرها که او را به من می رساند بستم. تلگرام، اینستاگرام و کوفت و زهرمارهای دیگر. می دانستم دلیل بیرون آمدنم از آنجا عدم کفایتم نبود و همین رنجم می داد. 
حالا که قریب به سه ماه از آن ماجرا می گذرد، انگار دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. مسیرها را باز کرده ام چرا که می دانم او موجودی نیست که بتواند آزارم دهد. بودن یا نبودنش برایم اهمیتی ندارد. به اتفاقاتی که بینمان رخ داد چون تجربه ای نه چندان تلخ می نگرم.
اما گاهی هم درد آنقدر عمیق می شود و روزها چنان تلخ، که همان اوایل اتفاق راه های معمول چون بستن سیستم های ارتباطی، نمی توانند آرامشی حتی کاذب به انسان بدهند.
نمی دانم، شاید زجری که می کشیم برایمان لذت بخش است.
 گوشه ای از مغز نمی خواهد فراموش کند، گوشه ای از دل...






گوربابای جذابیت، اخم نکن



قرار نیست آدم هایی که دوستشان داری همیشه کنارت باشند. حالا جمعه باشد یا هر روز دیگری.

سن که بالاتر می رود باید بیشتر با تنهایی مأنوس شد.
آدم با پیرشدن فهم و شعورش هم قاعدتاً بیشتر می شود. مثلاً می فهمد بچه ها با همسن های خودشان بیشتر خوشند. دوستان، زندگی خودشان را دارند خب. همه درگیرند، خوشحال یا ناراحت.
باید بنشینی، زانو بغل گیری، چشمانت را ببندی و تصور کنی هر کدام از عزیزانت هرجا که هستند چقدر زیبا می خندند. 
خوشحال باش، هر جا که هستی.

Breaking





گفت می گذاری انگشتان پایت را لاک بزنم?

حوصله نداشتم، رنگش را هم دوست نداشتم. زد.
آمدم خانه دیدم هنوز دوتا از لاک پاکن هایم مانده است. لاک پاک کن ها کنار همان لاک قرمزی بود که زمانی دوستش داشتم.
بعضی از خاطرات فراموش می شوند، یعنی باید فراموش شوند و تو فکر می کنی موفق بوده ای اما...
آخرین ها همیشه کار خود را خوب بلد هستند. مثل آخرین نقاشی که کشیدی، آخرین نخی که دود کردی، آخرین باری که لاک زدی. آخرین باری که می خواستی زیباتر دیده شوی...

یاهومسنجر و نوادگان


چت کردن یکی از حقایق تلخ زندگی است.

اینکه آدمی در نمی دانم کجای جهان پشت سیستم یا موبایلش نشسته است و تو جملاتت را برایش تایپ می کنی و می فرستی تا بخواند و نمی دانی وقتی نوشته های تو را دید رنگ صورتش چگونه می شود و طرح لبانش چیست، به جای اینکه روبه رویش نشسته باشی و خیره در چشمانش از قوه ی تکلمت استفاده کنی و حس لامسه برای بیان حالاتت به یاریت بیاید...تنهایی.
چت کردن یعنی اوج تنهایی.

تمام می شوم


یکی از معایب بیماری ورای دردی که می کشی این است که حوصله ات کم می شود. یعنی جوری می شوی که تحمل خودت را دیگر نداری. آن وقت چطور بقیه توقع دارند حوصله آنها را داشته باشی?! اصلا چرا مردم فکر نمی کنند? چرا خودشان را جای بیمار نمی گذارند?

مردمی که صبح تا شب مشغول بازی کردن نقش های متفاوتند چطور نمی توانند جای تو بنشینند، درد بکشند، گریه کنند و بی حوصله شوند?

الحمدالله




دیشب تو را به خواب دیدم...

دوزیست!!



دستاش تو دستته، ببین تو قلبت چیه?

اگه اونجا نداریش،  رهاش کن چون سردی دستات، تو رو برملا می کنه.

از من دریغ شد



امروز گذشت و رمضان من در روز پیشواز، بدرقه شد، تمامی اش بر روی تخت خواب و خیره به سقف و دیوارها.


پ.دلتنگم.


آفرودیت در من درد می کشد



فکر می کنی چیزی هست که باید بداند? منتظر قضا و قدر و کمک کائنات نمان.

به او بگو قبل از آنکه جز آه برایت چیزی نماند...

چرا زمین نمی ایستد?



تقریبا هر شب کابوسی مشخص می بینم.

می دوم به سمت مهد کودک، به دنبال پسر کوچکم و او آنجا نیست. آنقدر می دوم و فریاد می زنم تا خوابم پاره شود...

مرده شور خاطرات

 

هفت سال گذشت از آن مناظره نفرت انگیز...

و شب چیز دیگریست


چشمانت دریا.

من،
شناگری ناشی...

مرا رها مکن




قدم می زنم در خانه، درپناه سقف و پرده ها خودم را از آفتاب تند خرداد پنهان می کنم اما سرم گیج می رود.

گوشی به دست می گیرم تا فردای مهمانی خویشان همسرش به او خسته نباشی بگویم، سرم گیج می رود. خداحافظی می کنم.
به مامان پیشنهاد آماده کردن شام امشب را می دهم. گشنیز خورد می کنم، گیج می رود. بوی کاری خانه را می گیرد در آغوش، مرا سرگیجه. می نشینم کف آشپزخانه.
چقدر مغزم خسته است.
فکر می کنم قلبم که خسته شود دیگر سرگیجه ها تمام می شود، لبخند می آید...

آشغال تخمه را از پنجره ماشین بیرون نینداز


بعضی اوقات وارد گذرهای ممنوعه می شوم، چون راه هایی که ورود ممنوع نیستند یا خیلی دوراند که عمر من به طی کردنشان قد نمی دهد و یا بسیار دردآورند، ورای طاقت من.

غاری میان کوه



یک جنازه را که می سوزانند چه بویی دارد? یعنی بوی گوشت سوخته انسان وقتی خاکسترش در فضا پخش می شود چطور است?

تلخ، شیرین، ترش یا عطری خاص?!

ظهور کن



امشب
با دستانی گشوده به خواب می روم.
به رؤیایم بیا و 
مهاجر آغوشم باش...

نیمه شعبان


می شد امشب تمام شهر را بگردیم و تمام چراغانی ها را از نظر بگذرانیم.
می شد هرجا شربت می دهند ترمز کنیم و من مدام بنوشم، شربت آبلیمو، پرتقال و زعفران...
می شد نیت شفا داشته باشم، امیدوار، سرخوش، کودک وار.
می شد.

پ. دلم گرفته است نقطه