چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

سبک یا سنگین، رفتن سرنوشت ماست

چمدان

انسان می میرد، کلمات زنده می مانند.
////////////////////////////////////////////
اینجا چیزی قرضی نیست در غیراینصورت نام خالق درج خواهد شد.
نظرات شما عزیزان فقط توسط من خوانده می شوند و به نمایش عمومی در نخواهند آمد.

طبقه بندی موضوعی

آدم احمق باید از بالای پل بپره پایین،کدوم پل بلندتره؟


پنجره بازه و من زیر لحاف.

سوز میاد سردتر از باد زمستونی.
چه غریبم امشب..

اموال شما فتنه‌اند...


رفتن به مطب‌های مختلف که جزو روزمرگی‌هایم شده است بماند.

ویزیت دکتر را که می‌دهم بابت پنج دقیقه صحبت، می‌روم سمت داروخانه. یادم می‌آید که شامپو هم تمام شده است.
سوار مترو می‌شوم و با خرید از دستفروش راهی خانه.
پشت در آپارتمان که می‌رسم می‌فهمم بالاخره خواب ماهی‌های مرده‌ی چند شب پیشم تعبیر شده است.
در جاکفشی باز بود و چهار جفت از کفش‌هایم جایشان خالی!

مرگ بنفش



یک آکواریومِ سه تکه داشت. هرکسی وارد می‌شد می‌نشست به تماشای ماهی‌ها.

نتوانستم ساکت بنشینم. رفتم سمت منشی و پرسیدم که ماهی‌های آکواریوم اول گوشتخوار هستند یا نه. جوابش منفی بود.
گفتم پس یک ماهی مرده است. بلند شد رفت طرف آکواریوم، نگاهی انداخت، همکارش را صدا زد و او گفت که می‌داند که صبح دیده بوده ماهی مرده را.
حدود هشت کارمند آنجا بودند و تنها کافی بود یکی از آنها دقایقی کوتاه را صرف تشییع ماهی بکند.
از آنجا که خارج شدم همچنان ماهی بنفش روی آب مانده بود و من فکر می‌کردم که آیا ماهی‌ها هم روح دارند...

مسجد فاٸق




بعد از هزار و اندی سال، دیشب مسیرم به مسجد فاٸق خورد. مسجدی که چند سالی است آرامگاه چند شهید هم شده است.

نماز مغرب، مسجد پر شده بود از خانم‌هایی که بهمراه داشتن سجاده و چادر سفیدشان حاکی از این بود که مهمان هر شبه‌ی آنجا هستند.
در نماز اول روی هر موضوعی متمرکز بودم الاّ صدای امام جماعت.
فکر می‌کردم به نان‌سفیدهایی که گرفته‌ام و ساندویچ تخم‌مرغی که شام امشب می‌شود.
به ملزومات خانه‌ی نو و اینکه کاش زودتر تابستان بیاید. چندشنبه بروم برای گرفتن آمپول‌ها و ای وای اینبار از آن دفعات سخت است.
نماز تمام شد و گرسنگی چنان به معده‌ام فشار آورده بود که دلم می‌خواست عشا را به امامت خودم اقامه کنم. آقای حسینی -همان حاج آقای اخلاق در خانواده- خبر از روز خسته‌کننده‌ی من که نداشت، صحبت از بلاهای زمینی می‌کرد که اتفاقا یکی از آنها قسمت من است، بیماری جسم.
من که شاکرم بارالها، اما قول نمی‌دهم باز گذرم به این مسجد بیفتد!

موی دم اسب


آلبوم فیلم "بادیگارد" را پلی می‌کنم و روی قطر تخت دراز می‌کشم با دستانی آویزان.

زمین را لمس می‌کنم. یاد درس هندسه می‌افتم که قسمت "رسم" را دوست داشتم، وقتی با پرگار، گونیا و نقاله می‌افتادیم روی کاغذ تا در نهایت از میان آن‌ همه خطوط شکلکی زیبا به دنیا بیاید.
سرم را روی تخت فشار می‌دهم. سعی می‌کنم به چیزی فکر نکنم.
آرشه را روی ویالون می کشد، آرشه را روی دلم ...

مرا اسیر بازوانت کن




موسیقی گوش می‌دهم و به حرمت باران فکر می‌کنم، به لطافت جوانه‌های بهاری و به گرمی آغوش تو...

می‌دانی، چیزهایی هستند که مرا به جنون می‌رسانند. چیزهایی مثل صدای مخمل‌گونه‌ی علیرضا قربانی، موسیقیِ نامردِ کارن همایونفر و ...
چه اهمیتی دارند همه‌ی این‌ها، جز آغوشت.

به آواز باد گوش بسپار٭


با یک دست پلوماهی را در دهانش می‌گذاشتم و با دست دیگرم کتاب را نگه داشته بودم و سه فصل آخر را می‌خواندم.

چهل فصل است اما به‌نظر من فصل سی و نه همان پایان کتاب بود.
از میان خط‌های پایانی جایی نوشته بود "گاهی می‌خواهم گریه کنم، اما اشکم نمی‌آید."
یادم آمد چیزی شبیه این در پست آخر وبلاگم نوشته بودم.
آدم‌ها و دردهای مشترک...

پ.ممنونم از هدیهٔ خوبت.

٭هاروکی موراکامی

آموکسی‌کلاو،هر هشت ساعت عزیز دلم.



دروغ بوده است اگر به کسی گفته‌ام زمان همه چیزی را درست می‌کند، که مرهم قلب شکسته است، که آب سردی است بر آتش دل.

دروغ گفته‌ام.
چیزهایی درون آدم نفوذ می‌کنند که تنها مرگ، راه نجاتی است از آشوبشان.
نفوذ می‌کنند، پیش می‌روند تا ذره ذره نابود شوی.
غمگینم، آن قَدَرها که دیگر اشک هم نمی‌ریزم.
به رقص دود خیره می‌شوم و می‌سوزم برای دلی که مدام می‌لرزد...

دستامو بگیر


اضافه وزن هدیه‌ی ناخوشایند دوران بیکاری و مریضی است که با من مانده است. 

پیاده‌روی خسته‌ام می‌کند و به لطف تشخیص دکتر ورزش هم برایم خوب نیست.
روزها با سرگرمی‌های کوچک -و به‌زعم بقیه بیهوده- می‌گذرند.
یخچال خانه را اغلب خالی از اقسام شیرینی‌جات می‌گذارم تا بیداری‌های نابهنگام شبانه مرا به سمت آشپزخانه هدایت نکنند.
دلم برای نوشتن تنگ است اما به محض گرفتن قلم در دست، ذهنم می‌شود زمینی بایر.
همیشه دلم می‌خواست نقاش شوم، کمی نویسنده و عکاسی با شات‌های متفاوت.
هیچ‌کدامشان نشدم. به این فکر می‌کنم دهه چهارم زندگی برای آدم شدن دیر نیست؟

چرا تمام نمی‌شوند این شب‌ها؟!


غمگینم

درست شبیه زنی که کودک تبدارش را ازو ربوده‌اند...

لاجورد



هجده سال دوستی با پروازی به ۱۱۶۷۳ کیلومتر آن طرف‌تر از پایتختی که هستم پایتختی که نیستی، تمام می‌شود؟

دلم گرفته است از رفتن بی صرفِ زمانی برای آخرین آغوش، آخرین بوسه و آخرین اشک‌های احتمالی...

پ۱.همیشه کسی هست که ترکت کند، که تکه‌ای از تو را با خودش ببرد.
پ۲.به فروشنده گفتم که هدیه‌ای خاص می‌خواهم برای یک دوست.
 در جانمازم جاماند آن یادگاری خاص، بلکه‌م روزی برگردی...

کوچهٔ اختر


هفت سال گذشت.

در تاریکی خزیده‌ام زیر لحاف و مرتب خانه‌ای را تصور می‌کنم که
 هفت سال می‌شود تمام دنیای یک آدم...

پ.روزی مسیح را به تصویر می‌کشم.

کابوس‌های هرشبه


بچه بود، در حال مرگ.

سعی می‌کردم تنفس مصنوعی بدهم، سعی می‌کردم زنده‌اش کنم. دست‌هایم را روی قفسه سینه‌اش گذاشتم و فشار دادم. صدای شکستن دنده‌هایش خواب از سرم پراند...

Gold Malboro


آدمیزاد گاهی باید پاهایش را بغل بگیرد، جنینی شود گریان روی تختی تاریک و گریه کند که چرا دیگر در رحم مادرش آرام نخوابیده است...



از تهران تا پاریس، از هفت تا هشتاد سال



صدای اذان می‌آید.

در تاریکی خانه نشسته‌ام، خیسِ باران.
موهایم را چنگ می‌زنم و به نزدیک‌ترین چیزی که دستم می‌رسد مشت می‌کوبم.
حس می‌کنم به زودی انفجاری عظیم در من رخ خواهد داد. بیش از گنجایشم از غم انباشته‌ام، از نفرت.
انگار همهٔ آدم‌های دنیا گوشهٔ تبرزینشان را آرام و بی‌وقفه بر پوست تنم می‌کشند.
جنگنجوی خوبی نیستم...

پ.دست‌کم تو غمگین لبخند نزن، تنها تو.

امشب چرا "به رنگ ارغوان" پخش شد؟



روی یک قالیچه نشسته‌ام تکیه داده به شوفاژ که مامان می‌آیند و شروع می‌کنند از زن برادر جاری عمه‌خانوم صحبت کردن.

خیره شده‌ام به دهان مامان وحواسم جای دیگریست. 
شاید به مردی فکر می‌کنم که نگاهش غم است، کلامش غم است و وقتی می‌خندد هوا ابری می‌شود، باران می‌گیرد.
مامان سکوت می‌شوند. حتما حرف‌های خنده‌داری زده‌اند که در حال لبخندند.
می‌خندم...

سه‌شنبه بلاتکلیف است



میانه هفته است

مرا بنواز!

با سرانگشتان هم‌خوابه‌ی "قانون"،

و پنجه هایی که

در قامت "چنگ"

کهنسالی ام را به آغوش می کشند...



غم فرزند ناخلف شادی است





می‌دانست گل دوست دارد. سی‌دی‌های کارتونی موردعلاقه‌اش را هم خریده بود.
زمان زیادی را دویده بود برای دیدن لبخندش، برای حظ بردن از برق چشمانش...
 یادش نبود اما نامردی پابرجاست! که توجیه هست برای نبودن پسرک- که "توجیه" یادش رفته بود به راننده خبر دهد؛ با سرویس رفته است!!-

خیابان به‌اندازه کافی طولانی نبود برای گریستن...


پ.در ورودی مترو

مرد دست زن همراهش را بوسید، به او لبخند زد و رفتنش را تماشا کرد.
 او نمی دانست زن تمامی‌اش را روی لبان او جا گذاشته است...


کاش صورتی نپوشیده بودم


دیشب توی رختخواب همش به این فکر می کردم که فردا سیزدهم آذر یک خبری بوده که به یاد ندارم.

تولد کسی هست حتما و چقدر بد که فراموش کرده ام.
صبح که چشمانم باز شد دوباره شماره سیزده شروع کرد به رژه رفتن. خدایا امروز چرا دلم آشوب است، چرا یادم نمی آید...
بعد صبحانه بود که مامان گفتند روز بیمه است.نخواستند لابد مستقیم بگویند سیزده سال پیش سیزدهمین روز آذر تو عقد کردی...
چقدر بچه بودم،چقدر پدرجان بودند، چقدر نجمی جون می رقصیدند. چقدر آقای امجد سر خطبه خواندن مزاح می کردند.چقدر دلم می خواست زودتر تمام شود و لباس هایم را بکنم و با پیژامه بخزم زیر پتو.
چقدر خسته ام.

پ.من ناشکر نیستم،تجربه بود گرچه تلخ.

پانزده ثانیه


روزی هزار بار

به قدر پانزده ثانیه
زندگی مچاله می شود
در دستان زنی که سرما از مغز استخوانش گذر کرده و
روح او را در آغوش ناپاک خود کشیده است.

روزی هزار بار
هر بار به قدر پانزده ثانیه
زنی در خود جیغ می کشد...